تبلیغات بسم الله الرحمن الرحیم
چشمهایت
گاهی اوقات فکر میکنم باید فراموشت کنم و گاهی اوقات در انتظار معجزه ای که شاید باعث یکی شدن ما شود
اما وقتی دوباره نگاهم به چشمانت میافتد آتشی درون قلبم زبانه میکشد و حسی که نمیدانم چه باید نامیدش حسی همراه دلتنگی و شیرینی و درد گاهی اوقات آنقدر شیرین است که امید را در دلم زنده میکند و گاهی آنقدر تلخ که نمیدانم چگونه ادامه دهم
نمیدانم تو چگونه ای؟ آیا تو هم مانند من این احساس را داری یا من برای تو مانند انبوه آدمهایی هستم که درروز میبینیشان
اما نمیدانم مدتی که از دیدنت محروم میشوم همه جا به دنبالت میگردم که شاید چشمانت را نگاهت را و صورت زیبایت را دوباره ببینم ولی حیف
اصلا شاید تو رفته باشی و من در خیال خود اینگونه تصور میکنم که شاید مسیرمان یکی باشدًْْ، اما
کاش جرئت داشتم تا با تو صحبت کنم، نظرت را میپرسیدم، و حداقل تکلیف خود را میدانستم اما باز هم این احساس دوگانه تلخ و شیرین را دوست دارم، همین احساس است که در لحظه های نومیدی امید به ادامه را میدهد و البته در لحظه هایی هم خود باعث نومیدی
راستی اینها را برای که مینویسم؟ کاش تو هم اینجا را بلد باشی، حداقل تنها جایی است که میتوانم بدون غصه فریاد بزنم، هرکس هر چه میخواهد بگوید
خیلی وقتها که مینویسم در نظرم تو را تجسم میکنم که آمدی اینجا و داری اینها ر ا میخوانی، اصلا خیلی وقتها برای تو مینویسم و همین است که کمتر مینویسم چرا که میترسم به جای آنکه برای رضای خدا بنویسم دارم برای تو بنویسم
نمیدانم، کاش بیایی اینجا، کاش جرات پیدا کنم و درد دلم را به تو بگویم
کاش جرات داشتم...
فعلا خدا نگهدار
پیش از نوشت:نگارش این مطلب بر میگردد بخه تابستان سال 88 و اوجدوران فتنه، البته شاید خیلی تو اون فضا نبوده باشد ولی یکی از دغدغههای همیشگی من بوده، بگذریم همونطور که گفتم این نوشته قدیمی است و اشکالات زیادی دارد اما در مجموع تصمیم به باز نشر آن گرفتم
مرحوم خلیل ملکی
وی که از سیاستمداران معاصر ماست در بحبوحه نهضت مشروطه در تبریز متولد شد.گذشته از خانوادهاش که از مشروطه طلبان آن دیار بودند آغاز رسمی ورودش به صحنه سیاسی کشور با دستگیری وی به همراه گروه 53 نفر در دوره پهلوی اول همراه شد(این گروه اولین گروه با تفکرات مارکسیستی در ایران بود)بعد از آزادی از زندان در زمان پهلوی دوم به اصرار دوستان به عضویت حزب تازه تاسیس توده که از باقیماندههای 53 نفر تشکیل شده بود درآمد و به دلیل سابقه همکاریش با این گروه به راحتی عضو مرکزیت حزب شد.البته در این زمان به دلیل روحیه خاصش به عنوان منتقد یا اپوزسیون درون حزب شناخته میشد.با این اوصاف بعد از قضایای امتیاز نفت شمال و خودمختاری آذربایجان(که خود در آن زمان رییس کمیته ایالتی حزب بود وانتقادات بسیاری به رفتار اشغالگران و همینطور نیروهای پیشهوری داشت)در سال 1326 تصمیم به خروج از حزب گرفت که با اصرار بعضی دوستانش مانند آل احمد،احمد آرام،انور خامهای ، اپریم اسحاق و...(که عموما طیف جوان حزب را تشکیل میدادند)رهبری اولین انشعاب بزرگ در حزب را عهده دار شد،امری که به دلیل آن تا آخرین روزهای زندگی بار اتهام وابستگی به انگلیس را به دوش کشید، اما چه میتوانست بکند که نه تنها در جامعه آن روز ایران که حتی در جامعه امروز ما نیز همرنگ جماعت نشدن زحمات بسیاری را برای فرد به وجود میآورد ( البته در این زمینه پس از زندگینامه توضیح خواهم داد) وی در بین سالهای 28 و31 به اصرار جلال شروع نوشتن در نشریه شاهد(متعلق به مظفر بقایی)کرد که مهمترین نوشتههای او در نشریه عبارت بود از سلسله مقالاتی با عنوان " برخورد آرا و عقاید ".همکاری وی با بقایی باعث تشکیل حزب زحمتکشان شد.البته این همکاری و نزدیکی بین ملکی وبقایی با فاصله گرفتن بقایی ازمصدق(که متاسفانه دست مایه اتهامات درست و غلط بسیاری نسبت به بقایی شد که امیدوارم بتوانم در آینده در باره آن نیز بنویسم) به اتمام رسید. ملکی که قائل به حمایت همه جانبه از مصدق بود از بقایی جدا شده و گروه موسوم به " نیروی سوم " را بوجود آورد. البته بهتر میدانم در مورد این حمایت از مصدق جمله معروفی از وی خطاب به مصدق را نیز بیاورم:وی در دیداری که در بحبوحه انحلال مجلس با مصدق داشت خطاب به مصدق این جمله را بیان میکند:"راهی که شما میروید به جهنم است ولی ما تا جهنم به دنبال شما خواهیم آمد."
بعد از کودتا وی را که به عنوان رهبر یکی از گرههای حامی مصدق فعالیت میکرد و هیچگونه سهمی در دولت وی نداشت بدون اتهام خاصی بازداشت و برای فشار روحی (به اعتراف خود وی) به همراه بازداشت شدگان حزب توده به قلعه فلکالافلاک خرمآباد فرستادند.بعد از آزادی، در سال 1339 جامعه سوسیالیستهای ایران را تشکیل داد که عضو جبهه ملی دوم و سوم نیز بود. در سال 44 به اتهام " برنامه ریزی برای سرنگونی رژیم پادشاهی مشروطه " محاکمه و به سه سال زندان محکوم شد. اما به علت فشار دول سوسیالیست از زندان آزاد شد و پس از دو سال در انزوا و افسردگی درگذشت.
وقتی اولین بار به زندگینامه و عملکرد سیاسی ملکی نگاه میکنیم با توجه به حجم زیاد اتهاماتی که پیرامون خیانت و وابستگی به بیگانگان به وی نسبت داده میشود ممکن است دچار اشتباه شده و ضمن قبول اتهامات وارد به وی از وی به عنوان صاحب نظری صائب در صحنه سیاسی معاصر کشور به راحتی عبور کنیم. اما وقتی کمی عمیقتر به زندگی این سیاستمدار مینگریم متوجه میشویم بر خلاف این اتهاماتی که به وی نسبت داده میشود وی نه تنها جاسوس بیگانه و خائن به ملت و کشور خود نبوده بلکه فردی میهنپرست و آزاده بوده است و بسیار معتقد به آرمانهایش. هرچند آرمانهایش به طور کامل مورد قبول من نیست ولی این اعتقاد و پایبندی به ارزشها و تلاشی که در تکامل این ارزشها در زندگی وی دیده میشود تحسین مرا نسبت به خود برمیانگیزد. بگذریم چه وقتی به زندگی سیاسی ملکی عمیق نگاه کنیم متوجه نکته ای میشویم که فهمیدن آن برای شناخت تاریخ معاصر و همچنین فرهنگ سیاسی حاکم بر این دوره تاریخی سرنوشت ساز بسیار مهم است. در تاریخ معاصر نیز نمونههایی شبیه به مورد ملکی یافت میشود:
اتهاماتی که در نهضت مشروطه به طور متقابل به افراد مختلف برای حذف از صحنه سیاسی زده میشد (که حدود کارآمدی این شیوه در این دوره را میتوان در اعدام شیخ فضلالله به خوبی دریافت) که یکی از دلایل ناکامی نهضت مشروطه را شاید بتوان در این قضایا دید.
اتهاماتی که کسروی در کتابهایش به روحانیون شیعی وارد میکند ودر مقابل اتهامات وارده از سوی آنها به وی در مورد وابستگی به بیگانه.
اتهامات متقابل شریعتی و برخی روحانیون نسبت به یکدیگر که منجر به درگیریهای لفظی نیز میشود.
اتهاماتی مبنی بر خیانت و وابستگی(مثل اسلام آمریکایی)که در دوره معاصر(بعد از انقلاب اسلامی)مثل نقل و نبات توسط گروههای مختلف به یکدیگر زده میشود.
وقتی به همه این موارد در کنار هم نگاه میکنیم متوجه بیماری میشویم که دامان جامعه سیاسی یا بهتر بگویم فرهنگ حاکم بر سیاست جامعه ما راگرفته است و آن عبارت است از نوعی فرهنگ حذف سیاسی که این کار به دو نوع صورت میگیرد:
1-حمله به قسمتی از سخنان فرد مورد نظر و تمسخر و رد کردن آن به شیوهای که به مخاطبان اینگونه القا شود که بقیه صحبتهای وی نیز اینگونه بیپایه و مسخرهاند که در واقع با آوردن قسمتی از صحبتهای فرد مورد نظر حقیقت صحبتهای وی را تغییر میدهیم ( مانند کاری که در استفاده از احادیث و روایات به نفع خود انجام می دهیم) و در واقع با این کار خواسته یا ناخواسته سعی در حذف اندیشه سیاسی وی میشود.
2-زدن اتهام خیانت و وابستگی به بیگانه به فرد مورد نظر و با بزرگ کردن این قضیه که تمام حرفهای وی از بیگانگان است که با این کار میخواهند بر کشور مسلط شوند باز هم خواسته با ناخواسته سعی در حذف سیاسی طرف مقابل که عموما جزء منتقدان فرد گوینده یا نویسنده است میشود.
آسیبی که از این دو فرایند این بیماری به جامعه وارد میشود عبارت است از تبدیل کردن جامعه سیاسی به یک جامعه صلب و بسته،جامعهای که دیگر پویایی ندارد چرا که افراد دیگر به انتقادات بیتوجه شدهاند (بعضی وقتها به خاطر صداقتی که در اتهام زدن دارند و در بعضی موارد دیگر به مانند داستان ملانصرالدین خودشان نیز اتهامهایشان را باور میکنند)و این بیتوجهی، پویایی در اعتقاداتشان را از آنها میگیرد چرا که لازمه پویایی، پیدا کردن نقاط ضعف است و خیلی از این نقاط ضعف فقط از بیرون قابل مشاهدهاند.
آسیب دیگری که از این بیماری سیاسی_اجتماعی به جامعه وارد میشود ایجاد فضای دشمنی و عداوت و عدم اعتماد میان گروهها وباالاخص هواداران آنهاست (چرا که در بسیاری موارد گروهها برای حفظ بدنه و جلوگیری از ریزش اعضا از هر اتهامی به گروه منتقد خود دریغ نمیکنند) و این فضا در مواقع بحران حتی ممکن است باعث فروپاشی جامعه نیز شود.
در ضمن در این فضا دیگر فضای گفتمان از جامعه رخت بر میبندد و دیگر کسی به حرف دیگری گوش فرا نمیدهد و تنها چیزی که در اینجا قربانی میشود حقیقت است چرا که در جنین جامعهای از هر طرف که به دنبال حق بروی به نتیجهای متفاوت خواهی رسید که در بهترین حالت ممکن است این حقایق ظاهری مکمل هم باشند زیرا متاسفانه در خیلی از موارد کاملا متناقض یکدیگر میشوند.
قبول کنیم یا نکنیم پیشرفت این دو فرایند این بیماری در جامعه ما به وفور شدت گرفته است و باید این نکته را بپذیریم که جامعه دچار این مشکلات هست و عدم پویای در گروههای سیاسی، بسته بودن جامعه نسبت به تضارب آرا و عقاید و همینطور فضای دشمنی در جامعه ما بیداد میکند.
بیاییم فضای جامعه را به سمت تبادل گفتمان سوق دهی. از اتهام زدن به منتفدان بپرهیزیم چرا که حتی اگر این اتهامات درست نیز باشد به جای درست کردن جامعه، فضای جامعه را دچار رکودی وحشتناک میکند و این برای بیگانگان خیلی مطلوبتر از اثر کردن صحبتهایشان بوسیله وابستگانشان است چرا که در این فضا حرف و سخن درست نیز در جامعه دیده نمیشود که این بهترین حالت برای آنان است. بجای اتهام زدن به رقبا و منتقدان بیاییم اصولی و منطقی پاسخگو باشیم و اگر در جایی نیز قادر به پاسخگویی نبودیم به فکر بیفتیم که شاید اشتباه کردهایم وبا اینکار سعی کنیم در اعتقاداتمان پویایی ایجاد کنیم.چرا که با وجود مطلق بودن حقیقت بزرگترین عالمان نیز نمیتوانند با اطمینان کامل بگویند که حرفشان مطابق با حقیقت کامل است.
بسم الله الرحمن الرحیم
تقدیم به حضرت ولی عصر(عج)برای انقلاب های اخیر و به یاد سلمان
بر قله های انتظار
ای مقتدای آب های آشوب
در روزگار جسارت مرداب
و گستاخی قارچ های مسموم
توفان آخرینی
که بر گستره خاک خواهد گذشت
ای شوکت طلوع هزار آفتاب
تو شیونی
بلندتر از
فرود هزار کهکشان به زمین
و عصیانی که
اسب های خشمگین پیش بینی کرده اند
من کدامم
که فهم عظمت کائنات نویسم
و بی قراری زمین را اندازه کنم
و جرات من آن قدر نیست
که توفان را به ادراک آورد
احساس میکنم
عمارت ها بر شانه زمین
سنگینی میکند
و بوی احتیاج
از درز کلبه ها بیرون زده است
و غربت راست کرداران
که دهان زخم به کتفشان میخندد
همیشه فکر میکنم
این آخرین شبی ست که از کوچه میگذرد
باغ ها از پاییز برمیگردند
و درختان در انتظار بارش آخرین
سرخوش می ایستند
بر آخرین قله های انتظار ایستاده ایم
و زمین را
که در باتلاق تقلب، بازیگوشی میکند
تشر میزنیم
بی گمان
تا فتح قله دیگر
فرمان عشق، آتش است
مرا با رکود مرداب ها کاری نیست
من به تقلای دست های کریم
نماز خواهم برد
و خاک مستعد را
با نهرهای روان
آشتی خواهم داد
و هرچه من نباشم
عمر آفتاب دراز!
چراغ های سرخ
مجال را از خفاش ربودند
و زمین را
به روزی بزرگ
بشارت دادند
و ما که آفتاب را
بر بلندای این خاک میبینیم
چگونه میتوان به انکار عشق برخاست
و یاس ها را از عطرافشانی بازداشت
مگر میشود به چشمه فرمان توقف داد
و لال باد آن
که دهان به غیظ میگشاید
و باغ را
و چراغ را
با دم هرز خویش
مسموم میدارد
این سان که به تقدیس معصیت نشستی
و چشم از آفتاب بستی
بدان که جولان شیطان
به طلوع عشق نمی انجامد
انکار عشق
اقرار فصاحت آن دلی ستکه چشم از روشنی برمیدارد
و رو به روی بهار، حصار میکارد
باید دست ها را به قبضه شمشیر سپرد
و حنجره بدی را فشرد
آه ای پیشوای اقیانوس های شورش
شب نشینی دنیا به طول انجامید
توفان را رها کن
و اسب آشوب را
افسار بگسل!
سلمان هراتی-اربابستان15/1/1364
بسم الله الرحمن الرحیم
دوست خوب
یکی از مباحث مهمی که اساتید بزرگوار اخلاق در مورد اون صحبت میکنن و واقعا موضوع مهمی هم هست موضوع دوست خوب و انتخاب دوستی است که شخص را به سوی کمال هدایت میکند و در مسیر رشد همسفری خوب برای فرد خواهد بود. به این موضوع ایمان دارم که یکی از نعمات با ارزش خدا به بندگانش دوستان خوب است. هر وقت در رسانه و یا در جاهای دیگر با چنین بحثی روبرو میشوم یاد دوستان خوبی می افتم که که خدا به من عنایت کرده و همیشه برای نعمت برخورداری از اینن دوستان شاکر بوده ام، دوستانی که با دیدن آنها یاد خدا در دلم زنده میشود، از دوستانی که در لحظات سخت همراهیم کرده اند و دوستی را در حقم تمام کرده اند. از ایمان بگویم که رفیق 11 ساله ام هست و حسین که 6 سال است با هم رفاقت نزدیک داریم و از دوستان دوران دانشگاه: آرمین و علیرضا و محمد که هرچه از خوبی آنها بگویم کم است
اما قصد من در اینجا درد دل دیگری است، وقتی که با خود خلوت میکنم و در مورد دوستی و دوستانم فکر میکنم خیلی غمگین میشوم، البته نه ازاینکه دوستانی به این خوبی دارم که این موضوع جز خوشحالی و مسرت احساس دیگری در انسان بوجود نمی آورد، بلکه از ترس جواب این سوال که: من چگونه دوستی برای دوستانم بوده ام؟
آیا توانسته ام جواب خوبی های آنها را بدهم؟ آیا من هم دوست خوبی برای آنها بوده ام؟ آیا من هم در مقابل این دوستان به وظایفم عمل کرده ام؟
نمیدونم چگونه میخواهم در پیشگاه خدا پاسخ دهم که چرا شکر این نعمت را به جا نیاورده ام و حق دوستی را که قسمتی از شکرانه چنین نعمتی استانجام نداده ام؟
معمولا همیشه وقتی از دوستی حرف میزنیم به دنبال شرایط یک دوست خوب میگردیم تا او را بیابیم و به این وسیله از نعمت داشتن دوست خوب بهره مند شویم ولی کمتر از خودمان میپرسیم که چگونه میتوانیم ما هم به عنوان یک دوست خوب باشیم؟ آیا همینکه دوست خوب و مومن و هادی پیدا کردیم کافیست یا اینکه این تازه اول مسیری است که در پایان آن ما نیز باید به مانند همچون دوستی برای او و دیگرانی باشیم که میخواهیم برای آنها نقش(منظورم نمایش نیست، بلکه نقش واقعی در زندگی است) یک دوست خوب باشیم.
به نظرم راه دوم،هرچند که راه سخت و دنباله داریست اما مسیر درست تری است.
امیدوارم که تو این ماه عزیز رودخانه لطف خدا(خیر دنیا و آخرت) به سمت دوستانم سرازیر شود و لطف خدا شامل حال من هم بشه.
یا علی
بسم الله الرحمن الرحیم
عذرخواهی از یک اشتباه عمدی
پیش نوشت:
نیمه شعبان هم گذشت و خوشبختانه سرزمین ما سرشار
بود از مراسم وجشنهایی که به این مناسبت در سرتاسر کشور برگزار میشود. نمیدونم و
شاید ندیده ام ولی اینجورحس میکنم که چند صباحی است که تو روز نیمه شعبان کمتر سراغ
تقویم میرویم تا ببینیم که این روز را روزجهانی مستضعفین نام نهاده اند، شاید اگر
مستضعفین هم متولیانی چون سپاه پاسداران داشتند تا روزشان را همانند روز پاسدار همیشه
یادآوری کند، اکنون نیازی به سر زدن به تقویم نبود و البته کمتر دیده ایم(و شاید دیده ام)حداقل در
این چند سال که از مستضعفین سخن به میان آید و از انتظار حقیقی که امام خمینی (ره) پرچمدار احیای آن در این دوره بود. کاش کمی هم به جای جشنها و پولهایی
را که به عشق امام عصر(عج) خرج میکنیم وجشن و پایکوبی میکنیم به یاد مستضعفین که
این روز، روز تولد منجی آنهاست پولهایی جمع آوری میشد و برای رهایی مستضعفین در
گوشه کنار جهان هزینه میکردیم، که البته خود آن حضرت در بی خیالی ما از هیچکدام غافل نیستند.
به امید روزی که خود حضرت وعده صادق خدا در قرآن را به انجام برساند:
«وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی اْلأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ» (آیه 5 سوره قصص )
هنوز فرصت نکردم که اون مطلبی که در مورد حوادث اوایل انقلاب را بنویسم، هرچند شاید با گذشتن از خرداد و تیر دیگه دلیلی هم برا نوشتن نباشه چراکه عادت کردیم وقعی یاد وقایع بیفتیم که سالگرد تقویمی آنهاست و مهم نیست که چقدر مهم باشن ا اهمیتی نداشته باشن و فقط مهم این است که ما تو اون سالگرد که احتمالا همه به علت رجوع به تقویم یادشون افتاده خودمون رو تو اون دادگاه پیروز ببینیم(لطفا دوستان سعی نکنن برای این مقدمه به من انگ جانبداری از گروهی بزنن که اولین حرف من با اعضای همون گروههاست)
اصلا قصدی ندارم که فعلا این مطلب را بنویسن نه به خاطر اینکه زمان تقویمیش گذشته بلکه چون هنوز هم حال و هوای نوشته و فضایی که بتونم توش عدالت را رعایت کنم نرسیدم، حال و هوایی که مدیون خون شهدا نشم، شاید هم اصل پرداختن بهش باعث مدیون شدنم بشه ولی ...
اما اصلا هدفم نوشتن اینها نبود و همین حالا که دارم مینویسم، نمیدونم چرا همینجور اینها رو دارم تایپ میکنم، هدف اصلی نوتن این پست کوتاه عبارت زیر بود:
نمیدونم چرا از همون روز که داشتم این مطلب و مخصوصا واژه" انصافا" را مینوشتم یه جورایی نمیتونستم باهاش کنار بیام اما خوب با عبارات بعدی سعی کردم خودم را قانع کنم که مشکلی نداره ولی الان باز هرچی فکر میکنم نمیتون با این واژه اون هم اینجا کنار بیام.
وقتی از انصاف حرف میزنیم، معمولا نزدیکترین عبارتی که به یادمون میاد عدالت است که واقعا تعریف مشکل و مفهوم عمیقی دارد، شاید علت عدم کنار نیومدن من با این واژه هم همین باشه، اینکه من از این واژه استفاده کردم شاید به نظر برسه که من منظورم اینه که کنار هم قرار دادن مطالب سایت بی بی سی در کنار مطالبی که جمهوری اسلامی در اینباره منتشر کرده( و در کل دیدن منابع مختلف) برای نتیجه گیری منصفانه و عادلانه باشد، البته من با اینکه در این زمینه باید این مطالب را خواند و مطالب هر دو طرف را باید شنید و در موردشان دست به تحقیق زد مخالفتی ندارم ولی اصولا مشکل من اینجاست که این مطلب این رو میرسونه که کنار هم مطالعه کردن اینها باعث رعایت انصاف میشه در صورتیکه اصلا این درست نیست و نکته ای که ما را در رعایت انصاف کمک میکنه تغییر در نگرش است نه صرفا توجه به مطالب مختلف، هرچند که اون تغییر نگرش میتونه مراجعه به مطالب مختلف را همراه خود بیاورد و باعث بشه که با توجه به تمام جوانب در قضاتهامون سعی کنیم عدالت را رعایت کنیم ولی این که خودمون را در ابتدا فقط به این ملزم کنیم که منابع مختلف را چک کنیم و در نگرش خودمون تغییری ایجاد نکنیم هیچ فایده ای نداره( البته نه که نداره اما تاثیرش خیلی کمتره چون تو مواقع حساس نمیتونیم تو تصمیم گیریهامون منصف باشیم).
اگر در عنوان این پست هم ذکر کردم عذر خواهی از یک اشتباه عمدی هم منظورم این بود که میدونستم نمیتونم با اون قسمت کنار بیام ولی شاید به چند دلیل اون را گذاشتم و این اشتباه از روی حواس پرتی نبوده است.
نوشتن این عذرخواهی ها شاید تو این وبلاگ با بازدیدکنندگانی که خیلی از هم شناختی نداریم و با عدم گفتگو( از طریق کامنت) نیز هیچ تاثیری سازنده ای برای اصلاح من ندارد تاثیر چندانی برای تغییر نداشته باد ولی حداقل برای خودم این حس را میاره که حداقل از بعضی اشتباهاتم در مقابل مرتبطینش جرات عذرخواهی را داشته ام.
این روزها به شدت دنبال آرامش و یه جایی برای رسیدن به اون میگردم، لطفا دعا کنید، فراوان.
تا انقلاب جهانی اسلام نهضت ادامه دارد...
یا علی